بارونی

خرید بک لینک
هر روز از زير ايوان خانهxadام ميxadگذشت. خانة بزرگي داشتم كنار خانهxadهاي بتxadپرستان مكه. اغلب از ايوان طبقة بالا به تماشاي رهگذران ميxadنشستم. نميxadدانم چند قرن قبل اجدادم به اين سرزمين خشك و بي آب و علف آمدند. از وقتي خودم را شناختم همه همكيشانم منتظر آمدن پيامبر موعود بوديم. اصلاً به همين خاطر به اين گوشة خشك و سوزان پناه آورده بوديم. هيچ شكي در راستي آنچه كتابxadهاي مقدسمان بشارت ميxadدادند نداشتیم. حالا یک مرد عرب از ميان اين سنگ و چوبxadپرستان ادعاي پيامبري ميxadكرد. چه كسي باور ميxadكند موعود از ميان اين مردم جاهل و سبكسر ظهور كند؟ اينها كه نه خواندن و نوشتن ميxadدانند و نه كلمهxadاي از كتابxadهاي گذشتگان آموختهxadاند. آيا خدايي كه بني اسرائيل را قوم برگزيده قرار داد موعودش را از بين چنين مردماني انتخاب ميxadكند؟!اسمش محمد بود. نوة عبدالمطلب و برادرزاده ابوطالب. نه اسمش به پيامبران پيشين ما میxadخورد و نه به انبياء پيشين ما نسب ميxadبرد. حتي خواندن و نوشتن هم نميxadدانست. از وقتي شنيدم ادعاي پيامبري كرده كينهxadاش در دلم نشست. افسوس كه به منبع قدرت قريش وابسته بود و همكيشانم در مكه اندك بودند بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

لیست کانتکتهای موبایلم را که نگاه میکنم پر است از شماره تلفن آدمهای دوست و آشنا. از بین شماره هایم چهار تا را گذاشته ام در صفحه تماسهای منتخبم تا همیشه جلوی چشمم باشد: شماره تلفن خانه، مامان، بابا که البته دیگر کسی تلفنش را جواب نمی دهد و امام رضا.. اولین و دومین شماره مخاطب هر روزه من است. ظهرها قبل نهار زنگی به مامان میزنم و حالش را می پرسم. دومی هم که دستم از او کوتاه شده ولی آخری مخاطب حرفهای خاص من است: امام رضا. شاید بگوییم مگر امام معصوم هم تلفن زدن دارد خب!حرفهایت را همین جا هم میتوانی بگویی و او هم هر جا باشد می شنود. قبول اما زنگ زدن به حرم و شنیدن همهمه جمعیتی که دور ضریح می چرخند و گهگاه صدای صلوات و ناله و... انگار تو را می برد به پابوس امام هشتم.. حس غریبی است زنگ زدن به امام رضا... به خصوص که از تنگی روزهای سنگین ماه صفر به ستوه آمده باشی.. بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: رضا عطاران,رضا پهلوی,رضا, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

سه چهار نفری توی واگن مترو پخش بودند. یکی خودکار می فروخت، آن یکی گل، یکی دیگر دستمال کاغذی و... خستگی و درماندگی از قیافه چند تا پسربچه می بارید. شاید بزرگترینشان ده سال بیشتر نداشت. به ردیف از جلوی زنهای خسته ای که راهی خانه بودند گذشتند. هیچ کس رغبتی به خرید دستمال و خودکار و ... نداشت و دخترک هم. یکی که از همه مظلومتر بود گفت خانم بخر دیگه، خودکار نمیخوای؟ زن نگاهی به خودکارها انداخت و نیم نگاهی به چشمهای خسته پسرک. گفت نه پسرم لازم ندارم ولی میتونم شام امشبم رو با تو شریک بشم. نذری دوست داری؟ پسرک آنقدر خسته بود که چیزی نگفت. زن ظرف غذای نذری را از کیسه همراهش درآورد و گرفت سمت پسربچه. پسرک ظرف را گرفت و گذاشت زیر جعبه خودکارها. خسته تر از آن بود که حتی تشکر کند. بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: مهمونی کامی,مهمونی کامی نقد,مهمونی کامی vimeo, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

یک شب بخیر حال مرا خوب می کند
آن را بگو و نسخه من را تمام کن
فاطمه دشتی

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: شب بخیر عشقم,شب بخیر ایران,شب بخیر کوچولو, نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

خانم خریدار را دو سه بار بیشتر ندیده بودم. بار آخر نشسته بودیم کنار هم در انتظار رتق و فتق کارهای دفترخانه. نیم ساعتی گذشته بود و هنوز کارمان را راه نیانداخته بودند. موبایلم را از کیفم درآوردم و مشغول چک کردن تلگرام شدم . بعد آمدم اینجا و یکی دو تا وبلاگ دیگر و خلاصه مشغول خواندن بودم که خانم خریدار با دلسوزی گفت: خیلی ریزه ها چشات اذیت میشه!مانده بودم از دلسوزیش تشکر کنم یا اعتراض کنم که سر تو توی گوشی من چه کار می کند؟! یاد بیلبوردهای نصب شده در مترو افتادم که به مردم آموزش می دهد در مکانهای عمومی توی گوشی آدمهای دور و برشان سرک نکشند! هر کس حریم خصوصی دارد و این حریم فقط خانه و اتاق و ... نیست. موبایل و لپ تاپ و ابنجور وسایل ارتباطی هم حریم خصوصی هر کس محسوب می شود. راستی چه توجیهی داریم برای خواندن مطالب شخصی دیگران؟! مورد داشتم که طرف ایمیلم را چک کرده بود! سر کار بودم و در فرصتی که رفته بودم بیرون و برگشته بودم همکارم زحمت چک کردن میل باکسم را که باز مانده بود کشیده بودند! وقتی برگشتم از من پرسید فلانیها به تو ایمیل زده اند؟! با تعحب پرسیدم تو از کجا می دانی؟ گفت هیچی تو ایمیلت بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: فضول باشی,فضول باشی محله,عکس فضول باشی, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

محمدعلی جمال زاده کتابی دارد به اسم خلقیات ما ایرانیان. کتاب خوبی است که بیشتر معطوف به رواج دروغگویی در میان ایرانیهاست. از آنجا که جمال زاده بیشتر عمرش را در اروپا به سر برده، به نظرم اولین چاپ این کتاب هم در اروپا بوده باشد. بعد از چاپ مورد اعتراض عده ای قرار گرفت بالتبع و بعضی هم از آن استقبال کردند. کتاب در کل فضای تیره و تاری از خلقیات جامعه ایران و عادی شدن دروغ بین مردم پرداخته است با اینحال خواندن آن خالی از لطف نیست. در بخشهایی از کتاب فضای جامعه ایران در حدود نیم قرن پیش تصویر شده و عجیب که میبینیم هنوز ما همانیم که بودیم و چه بسا بدتر. ابن احساس را به هنگام خواندن کتاب خاطرات حاج سیاح که تصویری از جامعه ایران در زمان قاجار به دست می دهد هم می توان به روشنی دید. گاهی فکر میکنم مردم ما برای اصلاح رفتارهایشان و رسیدن به یک جامعه ایده آل به آگاهی از گذشته شان نیازمندند. چیزی که نه خودشان به دنبال آن می روند و نه هیچ نهادی متولی آن است. کتابهای تاریخ رسمی و درسی هم که تنها آن چیزی را به جوانان تحویل می دهند که باید بدهند! بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: خلقیات ما ایرانیان,خلقیات ما ایرانیان pdf,خلقیات ما ایرانیان books google com, نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

پرده اول:تا وارد شدم کلی تحویلم گرفت. به خدمتکارش گفت چای بیاورد. پولها را که گذاشتم روی میز به وضوح چشمهایش برق زد! حریصانه دست برد طرف دسته اسکناسها و شروع به شمردن کرد.حالم بد شد از دیدن حرص و ولعش. پول شمردنش که تمام شد انگشتهای گوشتالودش را با خیسی لبهایش تر کرد و شروع به نوشتن قبض کرد. گفتم نیازی به قبض نیست. گفت نه بدون قبض نمی شود. قبض را با حوصله نوشت و داد دستم. کار دیگری که نداشت روزها. همین نشستن و پول گرفتن آخر زحمتی بود که در دار دنیا می کشید!پرده دوم:مستاصل بودم و نگران. هر چه کردم نشد که به نتیجه درست برسم. فردا باید جواب می دادم و من دلم هنوز راضی نبود. هر چه کردم دلم یک دله نشد که نشد. به امید نگاهی به خنکای صحن امامزاده صالح پناه آورده بودم. مانده بودم چه کنم که نگاهم به گوشه صحن افتاد. یاد آن انگشتهای گوشتالود و ورقهای قرآن! شاید استخاره ای و اشارتی دلم را یک دله می کرد. استخاره های آقای ج برایم همیشه طور دیگری بود و دلم به استخاره هیچ کس دیگری رضا نمی داد ولی در نبود آقای ج چاره ای نبود. تا رفتم تو پرسید چه کار دارید؟ گفتم استخاره! همانطور که سرش روی دفتر حساب بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

مست و مدهوش، مى رود آرام
زندگى در مدارِ سختى هاست
اسبِ غمگينِ سرنوشتِ شما
رو سفيدِ سياهْ بختى هاست

محسن اميرى مقدم

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: زندگی آی زندگی خسته ام,زندگی آی زندگی خسته ام دانلود,زندگی آی زندگی شکیلا, نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 16:25

صفحه بندی